بدون شرح مرا باز خوانده ای .......خود راهی نشانم ده !!! منو اصلي صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازي ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه مند يها ثانيه هاي انتظار اسفند 1387دی 1387آذر 1387آبان 1387 پيوندها پایگاه اطلاع رسانی حضرت مهدی آرشيو پيوندها همراهان منتظر .:: اخرالزمان ومهدويت ::. مختش راهیان نور سادات شهداي زمين و آسمان گوهرحجاب لوگوي دوستان آمار با معرفت ها افراد آنلاين: تعداد بازديدها: امکانات قال رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) تعطروا بالاستغفار لا تفضحنّكم روائح الذنوب بحار/ ج 7/ ص 278 خودتان را با استغفار و توبه معطّر كنيد، تا بوي بد گناه شما را رسوا نكند. توضيح احساس بوي بد گناه آن كس كه ريشه بدي دارد، اولين آسيب را خود احساس مي كند. مگر اين كه بر اثر سُكر طبيعت، مسموم و بر اثر لذّت جواني، مقام، پُست و رياست مزكومباشد و زُكام، شامّه او را بسته باشد؛ اما زُكام امري عارضي و زوالپذير است. اگر بدن، عرق آلود بود و انسان مدّتي با بدن آلوده زندگي كرد بالاخره روزي شامّه اش باز مي شود و اولين كسي كه بوي بد عرق بدن، را استشمام مي كند، خود اوست. نيز كسي كه به اخلاق آلوده مبتلا مي شود، اولين بوي بد گناه را خود استشمام مي كند. رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمودند: تعطروا بالاستغفار لا تفضحنّكم روائح الذنوب خودتان را با استغفار و توبه معطّر كنيد، تا بوي بد گناه شما را رسوا نكند! انسان ابتدا پيش خود و سپس پيش ديگران خجالت مي كشد. باطن گناه،آبروي انسان را مي برد و بسيار بدبوست. دهان بدبو يا لباس بدبو با شستشوي ظاهري پاكيزه مي شود؛ اما اگر جان، بدبو شد راهي براي ترميم آن وجود ندارد. از اين رو انبيا پيش از هر چيز سعي كردند ياد خدا را در دلها زنده كنند، ياد خدا بر هر چيز، حتي بر ياد خود انسان هم، مقدّم است؛ زيرا خدا به ما از خود ما هم نزديكتر است؛ گرچه بحسب ظاهر در سير صعود انسان، ابتدا خود و سپس خدا را مي شناسد: "من عرف نفسه فقد عرف ربّه"ولي وقتي مسير خود را تحليل كند، مي بيند معنا اين نيست كه اگر كسي خود را بشناسد، خدا را مي شناسد؛ بلكه اين است كه اگر كسي خود را بشناسد، معلوم مي شود قبلاً خداي خود را شناخته، چون متن حديث "... يعرف ربّه" نيست، گويا فرموده: "من عرف نفسه فقد عرف ربّه سابقاً علي معرفة نفسه" زيرا خدا بر ما مقدّم و به ما از خود ما هم نزديكتر است. منبع: برگرفته از تفسيرموضوعي قرآن كريم – مبادي اخلاق در قرآن –تاليف : آيت الله جوادي آملي ص234-235 پ.ن:رحلت حضرت رسول اکرم (ص) و شهادت امام حسن مجتبی (ع) بر تمامی پیروانشان تسلیت باد |لينك مطلب| نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387 ساعت 23:19 توسط منتظر | باز هم ماه عشق حسین (ع) عزاداری، احیاء خط خون و شهادت، و رساندن صدای مظلومیت آل علی به گوش تاریخ است. «اشك»، زبانِ دل است و «گریه»، فریاد عصر مظلومیّت. رسالت «اشك»، پاسداری از «خون شهید» است. عزاداران حسینی، پروانگانی شیفته نورند كه شمع محفلآرای خویش را یافته و از شعله شمع، پیراهنِ عشق پوشیدهاند و آماده جان باختن و پرسوختن و فدا شدناند. عزاداری برای شهید كربلا، انتقال «فرهنگ شهادت» به نسلهای آینده است. عزاداری، شور و عاطفه را از شعور و شناخت، بر خوردار میسازد و ایمان را در ذهن جامعه هوادار، زنده نگه میدارد. عمیقترین پیوندها میان عقل و عشق و عاطفه و برهان، در سایه عزاداری برای عاشورا شكل می گیرد. «منا» یك قربانگاه بود، و... «كربلا»، قربانگاهی دیگر تنها هاجر و ابراهیم نبودند كه «اسماعیل» را به «مذبح» آوردند، محمد و علی و فاطمه(ع) نیز «حسین» را به قربانگاه عشق فرستادند. برای رسیدن به كربلا، باید ارادهای آهنین، قلبی شجاع و عشقی سوزان داشت و در این سفر، باید رهتوشهای از صبر و یقین، پاپوشی از توكّل، سلاحی از «ایمان» و مَركبی از «جان» داشت، تا به منزل رسید، چرا كه راه كربلا، از «صحرای عشق» و «میدان فداكاری» و پیچ و خم خوف و خطر میگذرد. زائر حسین(ع) باید تمثیلی از شداید و رنجها و سوز و گدازها و خوف و عطشها را در خویش پدید آورد و كربلایش «كرب» و «بلا» باشد. دانشگاه كربلا باز است و شاگرد میپذیرد، از هر جا كه باشد، هركه باشد... محرّم، فروردین جانهاست و بهار ایمانهای سست شده و طراوت اندیشههای مرده و افسرده و خوابیده، و شكوفایی غنچههای بسته بیداری و آگاهی و ایثار و فداكاری است. محرّم، وجدان همیشه بیدار تاریخ، و گلوی هماره فریادگر زمان است. محرّم، ماه پاسداری از حرمت انسان است. محرّم، حریم ایمان و حصار قرآن است. محرّم، اهرم حركت دهنده انسانها و پدیدآورنده شورشهای شیعی و نهضتهای علوی و قیامهای مكتبی است. حسین(ع) پیامهای شفابخشش را، همه ساله بر بالهای سرخ شهادت مینویسد و پیكهای رهایی را بر موجهای محرّم و عاشورا سوار میكند. كلاسهای كربلا - كه در همه جاست - حتی بدون یك روز تعطیلی، به من و تو و به همه آنانكه به نجات «انسان» میاندیشند، میآموزد. چرا كه : هر روز عاشوراست و هر جا كربلاا «غدیر علی»، «حرای محمّد» است، در جلوهای پس از بیست و سه سال. «عاشورای حسین»، دادخواهی غدیر علی(ع) است، پس از نیم قرن مظلومیّتِ حقّ. «عاشورا»، سقّای تشنه كامانِ عزّت است،عاشورا، انفجاری از نور و تابشی از حق بود كه بر «طور» اندیشهها تجلی كرد و «موسی خواهان» گرفتار در «تیهِ» ظلمت را از سرگردانی نجات بخشید. عاشورا درخششی بود كه در دل دشمن، ترس ریخت و در دل دوست، امید آفرید و مردگان را بیدار ساخت و غافلان را به هوش آورد و «شب» را تا پشت دروازههای شهر شرك و قلعه نفاق، تاراند. گرچه در آن نمیروز سرخ، در آن صحرای آتشگون، در آن كربلای «آزمایش»، قیام قیامت در خون نشست، ولی فریاد رسایت در عمق زمان برخاست. ای حسین!... گرچه در آن «نینوا» نای حقیقتگوی تو را بریدند، امّا ... نوای «حق، حقِ» تو در تاریخ، همچنان ماندگار شد و جاودانه ماند. ای حسین! كربلای تو، انقلاب آموز و انسانساز نسلها و قرنها و سرزمینها بود و عاشورای تو، بارور سازنده لحظهها و روزها و سالها. حسین(ع) مرگ را «پل عبور» به آخرت میدانست و «بقا» را در «فنا» میجست و «پیروزی» را در «شكست»! «زندگی» را در «مرگ» میدید و «ماندن» را در «رفتن» و «حضور» را در «غیبت» میشناخت و «شهادت» را حضور جاودانه در تاریخ میدانست و مرگ را برای فرزندان آدم، همچون گلوبندی زیبا برسینه دختری جوان، شایسته میدید. حسین(ع) شناگر دریای خون بود و رهپوی وادی عشق. و در قربانگاه خود، در آخرین لحظات نیز، سرود توحید و رضا خواند. حسین(ع)، كربلایی نیست، جهانی است. حسین(ع)، هم «راه» است و هم «راهنما». هم كاروان است و هم قافله سالار. حسین(ع)، كشتی نجات و مشعل هدایت است. هنوز هم بشریّت، تشنه درسهای «مكتب عاشورا»ست، مكتبی كه الفبای آن، فداكاری، جانبازی، خلوص و خدامحوری است. حسین(ع)، چشمهای از حقیقت و حرّیت است كه تا ابد كام تشنگان آزادی را سیراب میسازد |لينك مطلب| نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 14:42 توسط منتظر | گناهان چه بلایی می آورند؟؟(بخشی از دعای روز عرفه) ...يا اَكرَمَ الاَكرَمينَ اي كريم كريمان ...يااَسمَع السامِعينَ اي شنونده ترين شنوندگان ...يااَبصَرَ الناظِرينَ اي بينا ترين بينايان ...يااَقدَرالقادِرينَ اي توانا ترين توانايان اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تغيِّر‘النِّعَمَ بيامرز برايم گناهاني كه نعمت را دگرگون كند. اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تُورث النِّدَم خدايا!بارالها!بيامرز برايم گناهانيكه پشيماني و ندامت به همراه دارند. اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تُورث السِّقَم الهي؛ برايم بيامرز از گناهاني كه بيماري ومريضي مي آورند اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تَهتِكُ العِصَمَ معبودا،بيامرز برايم از گناهاني كه پرده ها را پاره مي كند. اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تحبِس قطرالسَّماءِ كريما،عظيما،غفورابرايم بيامرز از گناهاني كه از بارش آسمان جلوگيري مي كنند. اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تَعجلُ الفَناء صاحبا، ناصرا،بيامرز برايم از گناهاني كه شتاب در فنا و نابودي كنند. اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تجلِبُ الشَفاء حافظا،عزيزا،رازقا،بيامرز براي من از براي گناهاني كه جلب بدبختي و بيچارگي مي نمايد. اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تَظلِم الهواء ناظرا،حاضرا،شاهدا،بيامرز برايم از گناهاني كه هوا را تيره كنند. اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتي تكشف الغِطاء معبودا،بيامرز برايم از آن گناهاني كه پرده اسرارم را بر كنار كند. يا رَب النَّورالسَمواتِ وَالارض عید سعید قربان بر تمامی دوستداران و منتظران ولیعصر (عج) گرامی باد. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ی برگرفته از کتاب " جلوه های نجات " |لينك مطلب| نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 17:38 توسط منتظر | درحوالی بساط شیطان ديروزشيطان را ديدم.در حوالي ميدان، بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هياهو مي كردند و هول مي زدند و بيشتر مي خواستند. توي بساطش همه چيز بود:غرور،حرص ، دروغ و خيانت ، جاه طلبي و قدرت. هركس چيزي مي خريد و در ازايش چيزي مي داد.بعضي تكه اي از قلبشان را مي دادند و بعضي پاره اي از روحشان را. بعضي ايما نشان را مي دادند و بعضي آزادگي شان را!!! شيطان مي خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي داد.حالم را بهم ميزد. دلم مي خواست همه ي نفرتم را توي صورتش تف كنم !!!! انگار ذهنم را خواند، موزيانه خنديد و گفت: من كه كاري با كسي ندارم ؛ فقط گوشه اي بساطم را پهن كرده ام و آرام نجوا مي كنم ؛ نه قيل و قال مي كنم و نه كسي را مجبور مي كنم كه چيزي از من بخرد؛ مي بيني آدم ها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك تر آورد و گفت : البته تو با اينها فرق مي كني. تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان آدم را نجات مي دهد. اينها ساده اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي خورند. از شيطان بدم مي آمد. حرفايش اما شيرين بود.گذاشتم كه حرف بزند. و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت ها كنار بساطش نشستم.تا اينكه چشمم به جعبه اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم. و توي جيبم گذاشتم.با خود گفتم:بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در جعبه ي كوچك عبادت را باز كردم.توي آن اما جزغرور چيزي نبود.جعبه ي عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خوده بودم.دستم را روي قلبم گذاشتم ، نبود. فهميدم آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته ام. تمام راه را دويدم ، تمام راه نفرينش كردم ، تمام راه خداخداكردم .مي خواستم يقه نامردش را بگيرم.عبادت دروغي اش را بر سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم. شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم ، از ته دل. اشك هايم تمام شد ؛بلند شدم .بلند شدم تا بي قلبي ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم ...... صداي قلبم را !!! *** پس همان جا بي اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم . به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود. ................................................. ظ پ.ن : کافی یکم تامل کنی.... چیزای زیادی دستگیرت میشه. برگرفته از کتاب در سینه ان نهنگی نهفته است. نوشته : خانم نظر آهاری |لينك مطلب| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 17:58 توسط منتظر | دلتنگی چه انتظار عجیبی! توبین منتظران هم عزیز من چه غریبی!!! عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت. چه بی خیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی.......... |لينك مطلب| نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 10:8 توسط منتظر | السلام عليك يا فارس الحجاز السلام عليك يا فارس الحجاز ديرگاهي است كه تو را ميشناسم. از آن زماني كه خود را يافتهام غروبهاي جمعه هميشه برايم دلتنگ كننده و دلگير بوده است، وقتي با نام زيبايت آشنا شدم معناي غربت و كسل بودن غروبها را يافتم. آن زمان لحظات آخريني بود كه منتظران ظهورت دعاي سمات را اشكبار زمزمه ميكردند شايد كه بيايي اما تاكنون كه در پرده غربتي. مهدي جان! تو حاضري و مارااز وراي ابر غيبت هماره نگهبان و مراقب. ميدانم اگر لحظهاي لطفت از سرمان برداشته شود آن لحظات طوفانيترين زمانهاست. مولا! تنها تو را ميشناسم و براي درد دل تنها گوش شنواي توست كه پذيراي دل دردمند ماست. مولاي، غريب! من نيز از تو درد آشناتر در اين روزها هيچ كس را ندارم، روزهاي بي كسي و تنهايي، روزهايي كه ميدانم در قافله عشاقت خيلي عقب ماندهام. آنها بال درآوردهاند و پاي ره ميسپارند و سير و سلوك ميكنند امامن با پاي لنگ و سنگ در راه بادلي ظلمت گرفته، گريان بر جاي ماندهام. قفلي زنجيردار مرا نميگذارد كه ره پيمايم. مولا خود پناهم ده. مولا خود نجاتم ده. |لينك مطلب| نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 ساعت 11:24 توسط منتظر |
بدون شرح
مرا باز خوانده ای .......خود راهی نشانم ده !!!
منو اصلي
صفحه نخست
پيوندها
پایگاه اطلاع رسانی حضرت مهدی آرشيو پيوندها
همراهان منتظر
.:: اخرالزمان ومهدويت ::.
مختش راهیان نور سادات شهداي زمين و آسمان گوهرحجاب
لوگوي دوستان
آمار با معرفت ها
افراد آنلاين: تعداد بازديدها:
امکانات
قال رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) تعطروا بالاستغفار لا تفضحنّكم روائح الذنوب بحار/ ج 7/ ص 278 خودتان را با استغفار و توبه معطّر كنيد، تا بوي بد گناه شما را رسوا نكند. توضيح احساس بوي بد گناه آن كس كه ريشه بدي دارد، اولين آسيب را خود احساس مي كند. مگر اين كه بر اثر سُكر طبيعت، مسموم و بر اثر لذّت جواني، مقام، پُست و رياست مزكومباشد و زُكام، شامّه او را بسته باشد؛ اما زُكام امري عارضي و زوالپذير است. اگر بدن، عرق آلود بود و انسان مدّتي با بدن آلوده زندگي كرد بالاخره روزي شامّه اش باز مي شود و اولين كسي كه بوي بد عرق بدن، را استشمام مي كند، خود اوست. نيز كسي كه به اخلاق آلوده مبتلا مي شود، اولين بوي بد گناه را خود استشمام مي كند. رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمودند: تعطروا بالاستغفار لا تفضحنّكم روائح الذنوب خودتان را با استغفار و توبه معطّر كنيد، تا بوي بد گناه شما را رسوا نكند! انسان ابتدا پيش خود و سپس پيش ديگران خجالت مي كشد. باطن گناه،آبروي انسان را مي برد و بسيار بدبوست. دهان بدبو يا لباس بدبو با شستشوي ظاهري پاكيزه مي شود؛ اما اگر جان، بدبو شد راهي براي ترميم آن وجود ندارد. از اين رو انبيا پيش از هر چيز سعي كردند ياد خدا را در دلها زنده كنند، ياد خدا بر هر چيز، حتي بر ياد خود انسان هم، مقدّم است؛ زيرا خدا به ما از خود ما هم نزديكتر است؛ گرچه بحسب ظاهر در سير صعود انسان، ابتدا خود و سپس خدا را مي شناسد: "من عرف نفسه فقد عرف ربّه"ولي وقتي مسير خود را تحليل كند، مي بيند معنا اين نيست كه اگر كسي خود را بشناسد، خدا را مي شناسد؛ بلكه اين است كه اگر كسي خود را بشناسد، معلوم مي شود قبلاً خداي خود را شناخته، چون متن حديث "... يعرف ربّه" نيست، گويا فرموده: "من عرف نفسه فقد عرف ربّه سابقاً علي معرفة نفسه" زيرا خدا بر ما مقدّم و به ما از خود ما هم نزديكتر است. منبع: برگرفته از تفسيرموضوعي قرآن كريم – مبادي اخلاق در قرآن –تاليف : آيت الله جوادي آملي ص234-235 پ.ن:رحلت حضرت رسول اکرم (ص) و شهادت امام حسن مجتبی (ع) بر تمامی پیروانشان تسلیت باد
|لينك مطلب| نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387 ساعت 23:19 توسط منتظر |
عزاداری، احیاء خط خون و شهادت، و رساندن صدای مظلومیت آل علی به گوش تاریخ است. «اشك»، زبانِ دل است و «گریه»، فریاد عصر مظلومیّت. رسالت «اشك»، پاسداری از «خون شهید» است. عزاداران حسینی، پروانگانی شیفته نورند كه شمع محفلآرای خویش را یافته و از شعله شمع، پیراهنِ عشق پوشیدهاند و آماده جان باختن و پرسوختن و فدا شدناند. عزاداری برای شهید كربلا، انتقال «فرهنگ شهادت» به نسلهای آینده است. عزاداری، شور و عاطفه را از شعور و شناخت، بر خوردار میسازد و ایمان را در ذهن جامعه هوادار، زنده نگه میدارد. عمیقترین پیوندها میان عقل و عشق و عاطفه و برهان، در سایه عزاداری برای عاشورا شكل می گیرد. «منا» یك قربانگاه بود، و... «كربلا»، قربانگاهی دیگر تنها هاجر و ابراهیم نبودند كه «اسماعیل» را به «مذبح» آوردند، محمد و علی و فاطمه(ع) نیز «حسین» را به قربانگاه عشق فرستادند. برای رسیدن به كربلا، باید ارادهای آهنین، قلبی شجاع و عشقی سوزان داشت و در این سفر، باید رهتوشهای از صبر و یقین، پاپوشی از توكّل، سلاحی از «ایمان» و مَركبی از «جان» داشت، تا به منزل رسید، چرا كه راه كربلا، از «صحرای عشق» و «میدان فداكاری» و پیچ و خم خوف و خطر میگذرد. زائر حسین(ع) باید تمثیلی از شداید و رنجها و سوز و گدازها و خوف و عطشها را در خویش پدید آورد و كربلایش «كرب» و «بلا» باشد. دانشگاه كربلا باز است و شاگرد میپذیرد، از هر جا كه باشد، هركه باشد... محرّم، فروردین جانهاست و بهار ایمانهای سست شده و طراوت اندیشههای مرده و افسرده و خوابیده، و شكوفایی غنچههای بسته بیداری و آگاهی و ایثار و فداكاری است. محرّم، وجدان همیشه بیدار تاریخ، و گلوی هماره فریادگر زمان است. محرّم، ماه پاسداری از حرمت انسان است. محرّم، حریم ایمان و حصار قرآن است. محرّم، اهرم حركت دهنده انسانها و پدیدآورنده شورشهای شیعی و نهضتهای علوی و قیامهای مكتبی است. حسین(ع) پیامهای شفابخشش را، همه ساله بر بالهای سرخ شهادت مینویسد و پیكهای رهایی را بر موجهای محرّم و عاشورا سوار میكند. كلاسهای كربلا - كه در همه جاست - حتی بدون یك روز تعطیلی، به من و تو و به همه آنانكه به نجات «انسان» میاندیشند، میآموزد. چرا كه : هر روز عاشوراست و هر جا كربلاا «غدیر علی»، «حرای محمّد» است، در جلوهای پس از بیست و سه سال. «عاشورای حسین»، دادخواهی غدیر علی(ع) است، پس از نیم قرن مظلومیّتِ حقّ. «عاشورا»، سقّای تشنه كامانِ عزّت است،عاشورا، انفجاری از نور و تابشی از حق بود كه بر «طور» اندیشهها تجلی كرد و «موسی خواهان» گرفتار در «تیهِ» ظلمت را از سرگردانی نجات بخشید. عاشورا درخششی بود كه در دل دشمن، ترس ریخت و در دل دوست، امید آفرید و مردگان را بیدار ساخت و غافلان را به هوش آورد و «شب» را تا پشت دروازههای شهر شرك و قلعه نفاق، تاراند. گرچه در آن نمیروز سرخ، در آن صحرای آتشگون، در آن كربلای «آزمایش»، قیام قیامت در خون نشست، ولی فریاد رسایت در عمق زمان برخاست. ای حسین!... گرچه در آن «نینوا» نای حقیقتگوی تو را بریدند، امّا ... نوای «حق، حقِ» تو در تاریخ، همچنان ماندگار شد و جاودانه ماند. ای حسین! كربلای تو، انقلاب آموز و انسانساز نسلها و قرنها و سرزمینها بود و عاشورای تو، بارور سازنده لحظهها و روزها و سالها. حسین(ع) مرگ را «پل عبور» به آخرت میدانست و «بقا» را در «فنا» میجست و «پیروزی» را در «شكست»! «زندگی» را در «مرگ» میدید و «ماندن» را در «رفتن» و «حضور» را در «غیبت» میشناخت و «شهادت» را حضور جاودانه در تاریخ میدانست و مرگ را برای فرزندان آدم، همچون گلوبندی زیبا برسینه دختری جوان، شایسته میدید. حسین(ع) شناگر دریای خون بود و رهپوی وادی عشق. و در قربانگاه خود، در آخرین لحظات نیز، سرود توحید و رضا خواند. حسین(ع)، كربلایی نیست، جهانی است. حسین(ع)، هم «راه» است و هم «راهنما». هم كاروان است و هم قافله سالار. حسین(ع)، كشتی نجات و مشعل هدایت است. هنوز هم بشریّت، تشنه درسهای «مكتب عاشورا»ست، مكتبی كه الفبای آن، فداكاری، جانبازی، خلوص و خدامحوری است. حسین(ع)، چشمهای از حقیقت و حرّیت است كه تا ابد كام تشنگان آزادی را سیراب میسازد
|لينك مطلب| نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 14:42 توسط منتظر |
...يا اَكرَمَ الاَكرَمينَ اي كريم كريمان ...يااَسمَع السامِعينَ اي شنونده ترين شنوندگان ...يااَبصَرَ الناظِرينَ اي بينا ترين بينايان ...يااَقدَرالقادِرينَ اي توانا ترين توانايان اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تغيِّر‘النِّعَمَ بيامرز برايم گناهاني كه نعمت را دگرگون كند. اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تُورث النِّدَم خدايا!بارالها!بيامرز برايم گناهانيكه پشيماني و ندامت به همراه دارند. اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تُورث السِّقَم الهي؛ برايم بيامرز از گناهاني كه بيماري ومريضي مي آورند اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تَهتِكُ العِصَمَ معبودا،بيامرز برايم از گناهاني كه پرده ها را پاره مي كند. اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تحبِس قطرالسَّماءِ كريما،عظيما،غفورابرايم بيامرز از گناهاني كه از بارش آسمان جلوگيري مي كنند. اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تَعجلُ الفَناء صاحبا، ناصرا،بيامرز برايم از گناهاني كه شتاب در فنا و نابودي كنند. اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تجلِبُ الشَفاء حافظا،عزيزا،رازقا،بيامرز براي من از براي گناهاني كه جلب بدبختي و بيچارگي مي نمايد. اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تَظلِم الهواء ناظرا،حاضرا،شاهدا،بيامرز برايم از گناهاني كه هوا را تيره كنند. اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتي تكشف الغِطاء معبودا،بيامرز برايم از آن گناهاني كه پرده اسرارم را بر كنار كند. يا رَب النَّورالسَمواتِ وَالارض عید سعید قربان بر تمامی دوستداران و منتظران ولیعصر (عج) گرامی باد. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ی برگرفته از کتاب " جلوه های نجات "
...يا اَكرَمَ الاَكرَمينَ
اي كريم كريمان
...يااَسمَع السامِعينَ
اي شنونده ترين شنوندگان
...يااَبصَرَ الناظِرينَ
اي بينا ترين بينايان
...يااَقدَرالقادِرينَ
اي توانا ترين توانايان
اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تغيِّر‘النِّعَمَ
بيامرز برايم گناهاني كه نعمت را دگرگون كند.
اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تُورث النِّدَم
خدايا!بارالها!بيامرز برايم گناهانيكه پشيماني و ندامت به همراه دارند.
اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تُورث السِّقَم
الهي؛ برايم بيامرز از گناهاني كه بيماري ومريضي مي آورند
اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تَهتِكُ العِصَمَ
معبودا،بيامرز برايم از گناهاني كه پرده ها را پاره مي كند.
اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تحبِس قطرالسَّماءِ
كريما،عظيما،غفورابرايم بيامرز از گناهاني كه از بارش آسمان جلوگيري مي كنند.
اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تَعجلُ الفَناء
صاحبا، ناصرا،بيامرز برايم از گناهاني كه شتاب در فنا و نابودي كنند.
اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تجلِبُ الشَفاء
حافظا،عزيزا،رازقا،بيامرز براي من از براي گناهاني كه جلب بدبختي و بيچارگي مي نمايد.
اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تَظلِم الهواء
ناظرا،حاضرا،شاهدا،بيامرز برايم از گناهاني كه هوا را تيره كنند.
اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتي تكشف الغِطاء
معبودا،بيامرز برايم از آن گناهاني كه پرده اسرارم را بر كنار كند.
يا رَب النَّورالسَمواتِ وَالارض
عید سعید قربان بر تمامی دوستداران و منتظران ولیعصر (عج) گرامی باد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ی برگرفته از کتاب " جلوه های نجات "
|لينك مطلب| نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 17:38 توسط منتظر |
ديروزشيطان را ديدم.در حوالي ميدان، بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هياهو مي كردند و هول مي زدند و بيشتر مي خواستند. توي بساطش همه چيز بود:غرور،حرص ، دروغ و خيانت ، جاه طلبي و قدرت. هركس چيزي مي خريد و در ازايش چيزي مي داد.بعضي تكه اي از قلبشان را مي دادند و بعضي پاره اي از روحشان را. بعضي ايما نشان را مي دادند و بعضي آزادگي شان را!!! شيطان مي خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي داد.حالم را بهم ميزد. دلم مي خواست همه ي نفرتم را توي صورتش تف كنم !!!! انگار ذهنم را خواند، موزيانه خنديد و گفت: من كه كاري با كسي ندارم ؛ فقط گوشه اي بساطم را پهن كرده ام و آرام نجوا مي كنم ؛ نه قيل و قال مي كنم و نه كسي را مجبور مي كنم كه چيزي از من بخرد؛ مي بيني آدم ها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك تر آورد و گفت : البته تو با اينها فرق مي كني. تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان آدم را نجات مي دهد. اينها ساده اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي خورند. از شيطان بدم مي آمد. حرفايش اما شيرين بود.گذاشتم كه حرف بزند. و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت ها كنار بساطش نشستم.تا اينكه چشمم به جعبه اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم. و توي جيبم گذاشتم.با خود گفتم:بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در جعبه ي كوچك عبادت را باز كردم.توي آن اما جزغرور چيزي نبود.جعبه ي عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خوده بودم.دستم را روي قلبم گذاشتم ، نبود. فهميدم آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته ام. تمام راه را دويدم ، تمام راه نفرينش كردم ، تمام راه خداخداكردم .مي خواستم يقه نامردش را بگيرم.عبادت دروغي اش را بر سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم. شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم ، از ته دل. اشك هايم تمام شد ؛بلند شدم .بلند شدم تا بي قلبي ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم ...... صداي قلبم را !!! *** پس همان جا بي اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم . به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود. ................................................. ظ پ.ن : کافی یکم تامل کنی.... چیزای زیادی دستگیرت میشه. برگرفته از کتاب در سینه ان نهنگی نهفته است. نوشته : خانم نظر آهاری
ديروزشيطان را ديدم.در حوالي ميدان، بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي فروخت.
مردم دورش جمع شده بودند. هياهو مي كردند و هول مي زدند و بيشتر مي خواستند.
توي بساطش همه چيز بود:غرور،حرص ، دروغ و خيانت ، جاه طلبي و قدرت. هركس چيزي
مي خريد و در ازايش چيزي مي داد.بعضي تكه اي از قلبشان را مي دادند و بعضي پاره اي از روحشان را.
بعضي ايما نشان را مي دادند و بعضي آزادگي شان را!!!
شيطان مي خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي داد.حالم را بهم ميزد.
دلم مي خواست همه ي نفرتم را توي صورتش تف كنم !!!! انگار ذهنم را خواند، موزيانه خنديد و گفت:
من كه كاري با كسي ندارم ؛ فقط گوشه اي بساطم را پهن كرده ام و آرام نجوا مي كنم ؛ نه قيل و قال مي كنم و
نه كسي را مجبور مي كنم كه چيزي از من بخرد؛ مي بيني آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك تر آورد و گفت : البته تو با اينها فرق مي كني. تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان آدم را نجات مي دهد. اينها ساده اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي خورند.
از شيطان بدم مي آمد. حرفايش اما شيرين بود.گذاشتم كه حرف بزند. و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت ها كنار بساطش نشستم.تا اينكه چشمم به جعبه اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم. و توي جيبم گذاشتم.با خود گفتم:بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در جعبه ي كوچك عبادت را باز كردم.توي آن اما جزغرور چيزي نبود.جعبه ي عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت.
فريب خوده بودم.دستم را روي قلبم گذاشتم ، نبود. فهميدم آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته ام.
تمام راه را دويدم ، تمام راه نفرينش كردم ، تمام راه خداخداكردم .مي خواستم يقه نامردش را بگيرم.عبادت دروغي اش را بر سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم.
به ميدان رسيدم. شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم ، از ته دل.
اشك هايم تمام شد ؛بلند شدم .بلند شدم تا بي قلبي ام را با خود ببرم كه
صدايي شنيدم ...... صداي قلبم را !!!
***
پس همان جا بي اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم . به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.
.................................................
ظ پ.ن : کافی یکم تامل کنی.... چیزای زیادی دستگیرت میشه.
برگرفته از کتاب در سینه ان نهنگی نهفته است. نوشته : خانم نظر آهاری
|لينك مطلب| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 17:58 توسط منتظر |
چه انتظار عجیبی! توبین منتظران هم عزیز من چه غریبی!!! عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت. چه بی خیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی..........
چه انتظار عجیبی!
توبین منتظران هم عزیز من چه غریبی!!!
عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت.
چه بی خیال نشستیم
نه کوششی نه وفایی
فقط نشسته و گفتیم
خدا کند که بیایی..........
|لينك مطلب| نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 10:8 توسط منتظر |
السلام عليك يا فارس الحجاز ديرگاهي است كه تو را ميشناسم. از آن زماني كه خود را يافتهام غروبهاي جمعه هميشه برايم دلتنگ كننده و دلگير بوده است، وقتي با نام زيبايت آشنا شدم معناي غربت و كسل بودن غروبها را يافتم. آن زمان لحظات آخريني بود كه منتظران ظهورت دعاي سمات را اشكبار زمزمه ميكردند شايد كه بيايي اما تاكنون كه در پرده غربتي. مهدي جان! تو حاضري و مارااز وراي ابر غيبت هماره نگهبان و مراقب. ميدانم اگر لحظهاي لطفت از سرمان برداشته شود آن لحظات طوفانيترين زمانهاست. مولا! تنها تو را ميشناسم و براي درد دل تنها گوش شنواي توست كه پذيراي دل دردمند ماست. مولاي، غريب! من نيز از تو درد آشناتر در اين روزها هيچ كس را ندارم، روزهاي بي كسي و تنهايي، روزهايي كه ميدانم در قافله عشاقت خيلي عقب ماندهام. آنها بال درآوردهاند و پاي ره ميسپارند و سير و سلوك ميكنند امامن با پاي لنگ و سنگ در راه بادلي ظلمت گرفته، گريان بر جاي ماندهام. قفلي زنجيردار مرا نميگذارد كه ره پيمايم. مولا خود پناهم ده. مولا خود نجاتم ده.
از آن زماني كه خود را يافتهام غروبهاي جمعه هميشه برايم دلتنگ كننده و دلگير بوده است،
وقتي با نام زيبايت آشنا شدم معناي غربت و كسل بودن غروبها را يافتم. آن زمان لحظات آخريني بود كه منتظران ظهورت دعاي سمات را اشكبار زمزمه ميكردند شايد كه بيايي اما تاكنون كه در پرده غربتي. مهدي جان! تو حاضري و مارااز وراي ابر غيبت هماره نگهبان و مراقب.
ميدانم اگر لحظهاي لطفت از سرمان برداشته شود آن لحظات طوفانيترين زمانهاست. مولا! تنها تو را ميشناسم و براي درد دل تنها گوش شنواي توست كه پذيراي دل دردمند ماست.
مولاي، غريب! من نيز از تو درد آشناتر در اين روزها هيچ كس را ندارم، روزهاي بي كسي و تنهايي، روزهايي كه ميدانم در قافله عشاقت خيلي عقب ماندهام. آنها بال درآوردهاند و پاي ره ميسپارند و سير و سلوك ميكنند
امامن با پاي لنگ و سنگ در راه بادلي ظلمت گرفته، گريان بر جاي ماندهام. قفلي زنجيردار مرا نميگذارد كه ره پيمايم. مولا خود پناهم ده. مولا خود نجاتم ده.
|لينك مطلب| نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 ساعت 11:24 توسط منتظر |